ای خواجه،هرکسی حالِ خود می گویند و می گویند که " کلام خدای را معنی می گوییم."
-مقالات شمس
خدایا......
در کنار تو به وجودم ایمان میآورم. رویای من فرشته بود که در تمام خواستهها ،شادیها و آرزوها با من شریک است.روزی او را در کنار خویش یافتم در کنار هم نشستیم و با هم گفتگو کردیم و چون شب فرا رسید به من نزدیک شد و گفت،بیا در میان تپهها قدم بزنیم، دستهای او را گرفتم و از دشت افسونگر و خاموش گذشتیم و بر روی صخره ای بزرگ نشستیم و به سوی شفق دور دست چشم دوختیم. او به سوی ابرهای طلایی و ماه اشاره کرد و سپس آواز پرندهای شکرگزار را خواند. همیشه سختیهای زندگی بر قلبم جراحت وارد میكند، اما چون سر بر می گرداندم و او را روبرویم میبینم که با چشمان عسیلش به من مینگرد،ابرهای تیره پراکنده میشود و زندگی در دیدگانم به بهشتی شاد مبدل میشود. زیبایی خوشبختی و آرامش ...
چه روزهایی که گذشتند، لحظاتی که پژمرده شدند،و من بر روی ابرها می نگریستم. تپه ها و دره ها را پشت سر می گذاشتم، به خود می گفتم:حتما باید تنها بر عرشه کشتی غروب را بنگرم، بگویم ای خداااااا..، در روزی از روزهای بهار و در ساعت خورشید بود كه سراب من در میان سکوت و غوغای آدمیان به فضایی با عطر و مجمرها آمیخته شد، وقتی که او نیز در باغ قلبش صدایی ناشناخته شنید که باورش نداشت،دستی پنهان و توانا دست مرا گرفت و صدایی عمیق برگوشم ترانه خواند، و ترانهای آشنا گفت:بازگرد،به ساحل سرزمینت بازگرد، پیش از آنکه کشتی دورتر شود، و او کسی نبود جز تو.تویی كه مهربانیت به ما اندازه ندارد. تویی كه هرگاه خواندمت،پاسخم گفتی.
در روح آدمی نیز چیزهایی خطور می کند که از ادراک دورتر و از احساس عمیقترند،مثل احساس دوست داشتن، احساسی كه حس عجیبی دارد و هیچوقت نمیشه اونو توصیف كرد، پس چگونه میتوانم دوست داشتنم را با سخن به تصویر بکشم
خدایا......
در کنار تو به وجودم ایمان میآورم. رویای من فرشته بود که در تمام خواستهها ،شادیها و آرزوها با من شریک است.روزی او را در کنار خویش یافتم در کنار هم نشستیم و با هم گفتگو کردیم و چون شب فرا رسید به من نزدیک شد و گفت،بیا در میان تپهها قدم بزنیم، دستهای او را گرفتم و از دشت افسونگر و خاموش گذشتیم و بر روی صخره ای بزرگ نشستیم و به سوی شفق دور دست چشم دوختیم. او به سوی ابرهای طلایی و ماه اشاره کرد و سپس آواز پرندهای شکرگزار را خواند. همیشه سختیهای زندگی بر قلبم جراحت وارد میكند، اما چون سر بر می گرداندم و او را روبرویم میبینم که با چشمان عسیلش به من مینگرد،ابرهای تیره پراکنده میشود و زندگی در دیدگانم به بهشتی شاد مبدل میشود. زیبایی خوشبختی و آرامش ...
چه روزهایی که گذشتند، لحظاتی که پژمرده شدند،و من بر روی ابرها می نگریستم. تپه ها و دره ها را پشت سر می گذاشتم، به خود می گفتم:حتما باید تنها بر عرشه کشتی غروب را بنگرم، بگویم ای خداااااا..، در روزی از روزهای بهار و در ساعت خورشید بود كه سراب من در میان سکوت و غوغای آدمیان به فضایی با عطر و مجمرها آمیخته شد، وقتی که او نیز در باغ قلبش صدایی ناشناخته شنید که باورش نداشت،دستی پنهان و توانا دست مرا گرفت و صدایی عمیق برگوشم ترانه خواند، و ترانهای آشنا گفت:بازگرد،به ساحل سرزمینت بازگرد، پیش از آنکه کشتی دورتر شود، و او کسی نبود جز تو.تویی كه مهربانیت به ما اندازه ندارد. تویی كه هرگاه خواندمت،پاسخم گفتی.
در روح آدمی نیز چیزهایی خطور می کند که از ادراک دورتر و از احساس عمیقترند،مثل احساس دوست داشتن، احساسی كه حس عجیبی دارد و هیچوقت نمیشه اونو توصیف كرد، پس چگونه میتوانم دوست داشتنم را با سخن به تصویر بکشم

شكوه ِ دنیا همچون دایره ایست بر روی آب
كه هر زمان بر پهنای خود می افزاید
در منتهای وسعت هیچ می شود
ای نگاهت نخی از مخمل و از ابریشم ، چند وقت است كه هر شب به تو می اندیشم
به تو آری ، به تو یعنی همان منظر دور به همان سبز صمیمی به همان باغ بلور
به همان سایه همان وهم ، همان تصویری كه سراغش ز غزل های خودم می گیری
به همان زل زدن از فاصله دور به هم یعنی آن شیوه فهماندن منظور به هم
به تبسم ، به تكلم ، به دلارایی تو، به تماشا ، به خموشی، به شكیبایی تو
به نفس های تو در سایه سنگین سكوت به سخن های تو به لهجه شیرین سكوت
شبهی چند شب است آفت جانم شده است اول نام كسی ورد زبانم شده است
در من انگار كسی در پی انكار من است یك نفر مثل خودم عاشق دیدار من است
یك نفر ساده چنان ساده كه از سادگی اش می توان یك شبه پی برد به دلدادگی اش
حتم دارم كه تویی آن شبه آیینه پوش ، عاشقی جرم قشنگی است به انكار مكوش
آری آن خواب كه شب آفت جانم شده بود آن الفبا كه همه ورد زبانم شده بود
اینك از پشت دل آیینه پیداست و تماشا گه این خیل تماشا شده است
آن الفبای دبستانی دلخواه تویی عشق من آن شبه شاد شبانگاه تویی.
در کنج دلم عشق کسي خانه ندارد
کس جاي در اين خانه ويرانه ندارد
دل را به کف هر که دهم باز پس آرد
کس تاب نگهداري ديوانه ندارد
گفتم مه من از چه تو در دام نيفتي ؟
گفتا چه کنم دام شما دانه ندارد
در بزم جهان جز دل حسرت کش ما نيست
آن شمع که مي سوزد و پروانه ندارد
در انجمن عقل فروشان ننهم پاي
ديوانه سر صحبت فرزانه ندارد
تا چند کني قصه ی اسکند و دارا
ده روزه عمر اين همه افسانه ندارد

درفلق بود که پرسيد سوار
اسمان مکثی کرد.
رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاريکی شن ها بخشيد.
وبه انگشت نشان داد سپيداری وگفت.
نرسيده به درخت،
کوچه باغی است که از خواب خدا سبز تر است
ودر ان عشق به اندازه پرهای صداقت ابی است.
ميروی تا ته ان کوچه که از پشت بلوغ، سر بدر می ارد،
پس به سمت گل تنهائی می پیچی،
دو قدم مانده به گل،
پای فواره جاويد اسا طير زمين می مانی
وتو را ترسی شفاف فرا می گیرد.
در صميمیت سيال فضا، خش خشی می شنوی.
کودکی می بينی
رفته از کاج بلندی بالا، جوجه بردارد از لانه نور
وازاو می پرسی
خانه دوست کجاست ؟
باغی سبز کجاست؟


در من ترانه های قشنگی نشسته اند
انگار از نشستن ِ بیهوده خسته اند
انگا ر سالهای زیادی ست بی جهت
امید خود به این دل ِ دیوانه بسته اند
ازشور و مستی ِ پدران ِ گذ شته مان
حالا به من رسیده و در من نشسته اند ...
من باز گیج می شوم از موج واژه ها
این بغضهای تازه که در من شکسته اند
من گیج گیج گیج ، تورا شعر می پرم
اما تمام پنــــجره ها ی تــو بستـــه اند